ابوالفضل فراتی -امیرفراتی :

اوایل جنگ بود. هیچ سلاحی ‌جز مقاومت و بسیج مردمی نبود. کمبود امکانات کارشکنی‏‌های گوناگون، بی‏‌تجربگی و عدم آمادگی و توانمندی دفاعی همه و همه کار را آن‏چنان سخت نشان می‌‏داد که گاهی ابتکار عمل را از ما می‌‏‌گرفت و تنها توکل بر خدا و امید‌ها به امام و کمک‌‏های ملت روحیه‌‏بخش و کارساز بود.

گروه‌‏های مردمی از شهرهای گوناگون، رهسپار مناطق جنگی می‌‏‌شدند. بچه‌های مشهد در نورد، بچه‌های اصفهان در دارخوین، تهرانی‏‌ها و تبریزی‏‌ها در سوسنگرد و نیروهای محلی خوزستان هم در مناطق بومی مشغول شدند؛ هر کس می‌‏‌خواست از همه‏ توانش برای مقابله و دفاع بهره بگیرد و کمکی باشد؛ هر کس به فراخور توانایی‏‌هایش جذب و مشغول می‌‏شد و همه در راه خدا و به خاطر فرمان امام... مسئولیت تدارکات هم قسمت من بود که با شش نفر شروع به کار کردیم؛ یک نجار، یک خیاط، یک برق‌کار یک انباردار، یک مکانیک و یک معاون که همگی خود را وقف خدا و جهاد کرده بودند.

مدتی بود در چهارشیر خدمت می‌‏کردم. روزی جوانی پیش آمد و گفت: «سلام. من احمِدم یخدِه آرد می‌خام». رابطین تدارکات از لشکر‌ها و نواحی گوناگون مراجعین ما بودند و آشنا؛ اما نمی‌شناختمش. پرسیدم از کجا آمدی؟ گفت: «نساره».

آنجا را هم نشناختم؛ پرسیدم «نساره» کجاست؟ گفت: دارخوین. گفتم دارخوین را بلدم. نساره کجای دارخوین است؟ گفت: بالای دارخوین. گفتم: چی می‌خوایین؟ گفت: آرد که اونجا برای بِچِه‌هام نون بپِزم. قایق هم می‌خوام که از رودخونه رد بشیم. جدّی بود. من هم جدی گفتم اینجوری که نمی‌شه من اوّل باید بیام اونجا شناسایی. ماشین نداشت. با ماشین تدارکات راه افتادیم سمت دارخوین. توی راه که گرم صحبت شدیم بیشتر از خودش گفت: احمد کاظمی که اهل نجف‌آباد است و همراه آقا رحیم صفوی از اصفهان آمده و فرمانده یک دسته کوچک است که مشغول حراست بخشی از مسیر شرق به غرب رودخانه کارون است. ضمناً موقعیت نساره را کاملاً ‌تشریح کرد.